شبنامه های ایلیا رامینا....
تاریخ : شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
سیستم درامدزایی ... برای وبلاگ شما چاپ
تاریخ : دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

سیستم درامدزایی ... برای وبلاگ شما...در ادامه کلیک کنید

 
ادامه ...
تاریخ : دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

انجمن جهانی ایلیا رامینا 

اشعار شاعران عضو اشعار شاعران عضو step2  
Text Box: لیست  دفتر  اشعار   شاعران  انجمن  ایلیا  رامینا
دفتر اشعار   
[هادی   ] [PAYAM BAKHSHALI]| دفتر اشعار ] [SADAN]| دفتر اشعار] [SAM014]| دفتر اشعار ] [HICH]| دفتر اشعار

 [SAIES]|دفتر اشعار ] [AHMAD]| دفتر اشعار ] [FARYADE KHAMOSH]| دفتر اشعار ] [JATAN]| دفتر اشعار ] [FERY13]| دفتر اشعار ]  [SMATTOORI]| دفتر اشعار  [DARYATANHA]| دفتر اشعار   [الهام]| [ دفتر اشعار ] [SOUDABE]| دفتر اشعار ] [RAMINA]| دفتر اشعار    [سعید مطوری ]  [ دفتر اشعار ] [ROZ5001]| دفتر اشعار ] [AGHSAJJY]| دفتر اشعار ] [MAHDIS]| دفتر اشعار  [اسحاق ایرج]| [ دفتر اشعار

 

 

تاریخ : یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
انتهای جاده شب... چاپ
تاریخ : شنبه 29 تیر ماه سال 1387

چه میکنی با من ای خدا...

 

 

چشمها... مبهوت.. در حیرت...

دل ..خسته.. نامردمان مرد...

ایستاده ام.. در.. انتهای جاده شب...

و در نجوای.. ناتمام... قصه حضور.

غریب...قصه ایست...

فریب مردم..

هیچکس.. حقیقت.. دیگری را نمی شناسد...

باید.. دیده فرو بست..

باید...چشم دل گشود....

دیده ها را انکار کرد...

نادیده ها را ...باور. ..

میشود.. برگشت....

میشود..دگر باره نشست...

زیر...... اسمان عشق...

سر... صخره ناتمام خدا...

ارامش است که از ان ماست...

تاریخ : شنبه 29 تیر ماه سال 1387

 

پشت لحظه های تار انتظار...




کسب درآمد با وطن شاپ



کسب درآمد با وطن شاپ
تاریخ : شنبه 29 تیر ماه سال 1387
خدایی هست و خدایی که می بیند چاپ
تاریخ : شنبه 29 تیر ماه سال 1387

جاپای خسته من مانده در جاده تنهایی

صدای پایم ... نشنید گوش غریبه ای

دعوت من به سفری بی اختیار انتخاب

حکم من تسلیم حکم خدا

با اضطرابی جانکاه دروجود

سر سپردم به بازی بلند عشق

برگی نو ز دفتر عمر

بر دست هنرمند تقدیر

مقصد نزدیک جاده طولانی

در شهر هیاهو.. در باغ دل پرنده بال نمی گشود

درختان ارمیده زیر سایه خویش

چشم مردم بیدارخفت در خوابی  وهم انگیز

تربه اشان پر زخیانت

پشت پنجره وحشت

در وسوسه بازگشتی نا ممکن

ثانیه ها پر ز نوایی دلگیر

و شهردر بیداد گرانفروشی عشق

و ارزان فروشی دل

واژه ای گمنام بی درج در فرهنگ نامه دل

"حراج محبت"

چهره ها مانده پشت نقاب مهر

هنوز من به دنبال کورسویی روشن

گرچه شکستم دل مسافر تنهای را

شگفتا کاسه صبر مسافر طلائی بود

فریاد بر اوردم

خدایی هست خدایی که می بیند

برخیزو بشنو از مردم شهر بی ناقوس

زمین خفته در عمق کابوس

فصل درو نزدیک است

سالهاست محصور افسون اویم

خدایی هست و خدایی که می بیند

دل جایگاه خداست

میگویم می دل را با شراب محبت

بنوشیم سر خان صداقت

شبهای روشن نزدیک است

سخره به جای دعا بر لب

باز گفتم بی خیال ای دل من

خدایی هست خدایی که میبیند

اهسته گام بر داشتم تا فراسوی افق

تا در دل سرد جاده بماند

حسرت قدمهای گرم محبت

تاریخ : شنبه 29 تیر ماه سال 1387
پشت لحظه های تار انتظار... چاپ
تاریخ : یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

پشت لحظه های تار انتظار...

چه میکنی با من؛ ای خدا...... چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387

نمی خواستم" نمی خواستم"....

 بنویسم...

نمی خواستم" که بگویم...

اما....

 فریادی از جنس" نگاه های همیشه خاموش دختران انتظار...

صدایم می زند...

فریاد می زند....

بگو...

صدایی از عمق نگاههای تنهای....

 دیار سربی انتظار...

فریاد می زد مرا...

شب تنها خدا بود و تنهای و تنهای و تاریکی....

ندای فریاد زد مرا...

کوچه ای بن بست...

 شهر خاموش دختران انتظار....

من بودم و تنها خدا...

ندای گفت صدا کن هدیه اسمانی هیوا را...

در میان خاموشی و تنهای صدایش کردم....

صدا.... صدا...

 فریاد زدم هدیه هیوایم را....

کجایی تنها شبگرد شب های بیداریم....

خدایا....خدایا..... خدایا...

تنها تو هستی و اراده من....

در میان تیک تاک ناقوس کلیسای مسیح....

شنیدم صدای او بود نوری از او....

لحظه ای بعد کلام هدیه اسمان من.....

انگار نوری از جانب هیوا بود....

در میان تشویش و دوراهی ...

به چشم دیدم حضور مسیح را....

ندای که می گفت برو من با توام فرزندم....

باورم نمیشه...

شیطانپرست کریح از من دورمیشد....

دور دور ...

من باورم نمیشه....

باز هم حضوری ماورای خدا را دیدم....

بار دیگر احساس کردم ....

که دیگر تنها.....نیستم....

خدا هست و من و هدیه هیوا....

دوستت دارم ای خدا ای خدا ای خدا...

چه میکنی با من ای خدا......

 

 چه میکنی با من ای خدا...

 

 

من با تو خدا را دیدم.... چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387

لحظه ها را خواهم رفت...

تیک تاک ثانیه ها را......

در سکوت میان تارهای سیمی گیتار........

شب "من" تو"

 در گذر ارام ثانیه ها....

شب..

 کودکی تنها ..

 خیابانهای سرد و نقره ای شهر...

شب ...

پیرمردی دورهگرد...

او سالهاست...

 که با نگاه چشمهایش....

 خاموش سخن میگوید....

شب...

  اخرین مرد عاشق...

 ارام دور میشود....

دور ....

تا صدایی نشنود....

 معشوق ارام بخوابد....

شب...

 دختری تنها...

 هراسی بر دل...

زیر لب میشمارد...

 تیک تاک اخرین ثانیه های" مانده تا سحرگاهان را...

لحظه ها را خواهم رفت...

تیک تاک ثانیه ها را.....

تا ثانیه ای مانده "به  غروب اخرین ثانیه شب...

 و بامداد هیوایی ما ....

انجا... که...

 تنها تو هستی و... من و... هیوا..

و انگاه ...

بار دیگر...

 لحظه به تو رسیدن...

تورا دیدن....

 با تو بودن...

 با تو ماندن...

با تو لبخند خدا را دیدن....

خدا را دیدن.....

خدا را دیدن...

 

 

 تنها خدا می داند این را

 

 

نامه های عاشقانه یک پیامبر [جبران الخلیل جبران] چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387

نامه های عاشقانه یک پیامبر

دانلود کتاب الکترونیک : نامه های عاشقانه یک پیامبر [جبران الخلیل جبران]

بزودی در این قسمت

http://www.uplod.ir/download.php?file=980041دانلود کتاب الکترونیک

لحظه حضور هیوا..... چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387

شب است و لحظه گریز از خود

/لحظه حضور هیوا

/و و دل چشم براه قاصدک

/ صدای جیر جیرک تنها شاکی شب

/زیر نور ماه                                  

/ در تاریکی شب

/دستهای همچو پیمانه ام

/ نشان از استغاثه دارد

/دریافتم لحظه. لحظه حضور هیواست       

/ان یکتای بی همتا                                                 

/اری هیوا اینجاست

/نشانش دادم بیکران سکوت را

/سردی دل خاموش را

/زجه من نشان عطش اشناییست

/صدایی امد از ابی دورترین ابها

/پنهان ترین سنگ زیر رود

/صدایی سکوت ثانیه را شکست

/ای من و هزاران منها

/خاک را لمس کنید

/اب را نیز

/انان منتظر افتابند

/و من... شاخه نزدیک قلب دل

/خمیده تواضع افتاب

/ساکن ابدی شهر غربت

/بنگر مهتاب را

/او نیز مثل ما تنهاست امشب...

 

 

 

 

شبنامه های ایلیا... چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387

گهی تنها " گهی با تو" گهی با لحظه لحظه های با تو بودن"...

گهی خاموش "...گهی فریاد".....

گهی تنها تراز فرهاد".....

در گیرو دار" .. ثانیه های در گذرخاموشی و تنهای و فریاد".....

صدای.... ندای داد مرا"...

ندای از دیار دختران انتظار".....

صدا می زد مرا"... بانوی بادپای ارزوها"....

روبه سوی کورسوی از تک چراغی روشن".....

در بلندای تاریکی و تنهای شهر سربی انتظار"....

پایتخت" ... تهران".... شهر بی هویت و حیران".....

روبه سوی اسمان مهتابی شب".....

گریستم تنها خدا دید مرا" ....

و دلی که انسوی کوه های استوار سبلان صدا میزد مرا"....

فریاد می زدم  خدا را" .... ادم و حوای تنهای تنها را"....

دلم تنگ خدا بود.....

دلم تنگ خدا بود....

دلم تنگ خدا بود....

 

من تو خدا

شبنامه های رامینا..... چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387

 اغوش ماه تو باشم..

با تو میشود دوباره پرواز کرد...

 به اوج رسید...

.دست ساحره شب را ز پشت بست...

بیا در شوره زار عشق گام برداریم....

لذت بودن را در سبد عشق یابیم...

بیا خود را بسپاریم به ارامش صبح سپید مجنون انجا که مهتاب اشنایی طلوع کرد...

برویم و برویم تا استانه شدن جاودانگی عشق را فریاد زنیم....

برویم ان بالاها برویم سر وقت خدا...

برویم ان بالاها تا شویم مثل خدا. .....

 

 

 

       مسیحا   

 

 

New Page 1
فرم  عضویت  در  وبلاگ
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
 arrsjatan.4t.com:
نام کاربری
نام کاربری :